شنبه شانزدهم آبان 1388
گاهي عاطفه آنقدر جاري مي شود
كه سوگندت را مي شكني !
قاصدك هميشه يك قاصدك است
كه نمي تواند يكجا بماند
ودر سكوت وازدحام وعشق ولبخند واشك
غرق شود
قاصدك گاهي ، مي تواند نامهربان باشد مثل
تمام عجايبي كه تمام آن روزها احاطه اش كرده بود
قاصدك گاهي رها مي شود از قيد وبند
تمام قيودي كه دستهاي رنجورش را به زنجير مي كشد
قاصدك دلش خيلي چيزها مي خواهد
هيچوقت بازي هاي كودكانه را دوست نداشتم
مثلا اينكه نمي نويسم يا اينكه خداحافظ دنياي تلخ مجازي
يا اينجا تعطيل است براي هميشه !
پاييز مثل هميشه برايم خوب نبود
مثل هميشه ، پر از دردهايي بود كه دلم را
از خودم و تمام آدمهاي اطرافم زد....
آمدم بگويم من زنده ام وفقط شعرهايم
را در ضريح تنهايي هايم خواهم ريخت
تا بگويم از تمام چشمها ودلهايي كه مرا بدرقه كردند سپاسگزارم
قاصدك روي شانه هاي شما
به ارتفاع مهرباني رسيد و حجم دلتنگي هايش را سبك كرد
اين بهترين يادگار اين دنياي مجازي است
مي دانم با فاصله بود اما ديگر سراغ
يغما و ترانه هاي نمناكش را از من نگيريد
زيبا ، خيال قشنگ ترانه هاي من
بماند براي چشمهاي منتظر شما ...
ديگر حرفي ندارم جز بغض ودوري وسكوت
كه مي تواند قشنگ ترين حرف اين روزها باشد
بدرود بادهای ناموافق
مرا بردید به پرتگاه آشفتگی
شنبه بیست و یکم شهریور 1388
ميروي
ومن پشت سرت آب مي ريزم
واز زير آيه هاي مقدس مي گذرانمت
تا در پناه روشني آب وآيينه
به مقصد برسي .....
مقصدي كه نميدانم ......
مقصدي نا معلوم كه نشاني تمام توست براي من !
كارم را دشوار كردي!
حالا تمام دفاتر من يك آدرس دارند
نشاني گيرنده ناقص است ومهر برگشت بر
تمام سطرهاي من مي خورد .....
حالا خودم مي خوانمشان و براي فرستنده
پاسخ مي دهم ....
دلم مي خواهد خسته شوم وتمام
اوراق نخوانده را از ته دل ، بسوزانم وبا
خاكسترش بزرگ بنويسم براي
هميشه ي هميشه خداحافظ
اما اينقدر حريم كلمه هايم را مقدس كرده اي
كه احساس گناه مرا از هرچه بي حرمتي است باز ميدارد
خسته نمي شوم زيبا !
خيال خاطرت ، پر از حوالي يادم ، قانعم به همين حدود
خيال خاطرم پر از يادت ، زنده ام به همين حدود ...
..............................................
بي حاشيه : اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
جمعه بیستم شهریور 1388
وقتي دخترم دستهايش را دور گردنم حلقه مي كند
وبا لهجه ي نقره ايش مي گويد دوستت دارم
احساس كودكانه ام را دوباره زنده مي كند
نا خودآگاه مي گويم دلم براي مامانم تنگ شده
واو مثل موجودات خنگ مي گويد
منم دلم براي مامانم تنگ شده
اشكم مي ريزد پايين ، اما لبانم مي خندند
احساس عطشم را نمي توانم پنهان كنم
آرام به قاب عكسش زل ميزنم
تا او هم با تبسمش آرامم كند ....
كمي خيره مي شوم ومي گويم
كاش اينجا بودي تا از مادري كردنم ايراد بگيري
از كم تحملي ام ، از ناشي بودنم
كاش توي همين لحظه اينجا مي بودي
تا با تحكم وابهتت به من بگويي
بهشت را آسان زير پايم نمي گذارند
بگويي بايد صبرم از صبر ايوب بيشتر باشد .......
همه مي گويند چشمهاي تو را خدا به
صورت دخترم بخشيده و دخترم را به جاي خاليت ......
امروز فيلم آخرين سفرت به خانه ام را مي ديدم
همان سفري كه آمدي به من بياموزي
چگونه مثل مادرهاي خوب ،
نوزادم را درآغوش بگيرم چگونه مهربانانه نگاهش كنم
چگونه از وجودم سيرابش كنم
چگونه به صورتش دست بكشم
ومن مثل آدمهاي خسته فقط غر ميزدم
و ميگفتم خوابم مي آيد
وتو صبور ميگفتي براي خواب فرصت زياد داري.......
عطر قدمهايت هنوز خانه ام را روشن نگه داشته ........
من شاگرد خوبي نبودم استاد مسافر........
...................
. به اندازه ي تمام سالهاي علاقه ، دلتنگ توام عزيزم....
پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388
آهسته چشمهايم را مي بندم تا رويا ببافم
رويايي كه پر باشد از تنفس بهار....
اما بوي پاييز مشامم را مي رنجاند
دارم به اين مي انديشم كه
وقتي به من نگاه مي كني چقدر
خوشبختي زير پوستم عبور مي كند !
وبه اين مي رسم كه چقدر من خوبم
كه نگاه سبز آسمان را به عرصه ي كوچك
پاييزي ام جلب مي كنم !
اينجا را خوب بخاطر بسپار
تنها خلوتي است كه انتهاي مرا به آغازت پيوند ميزند....
اين سطرها را خوب از بر كن
اين واژه ها، نماد تمام احساسي است كه از من زاييده مي شود
هوايش را نفس بكش تا از اعتياد خودخواهي رها شوي
شايد در خودت اندكي دل يافتي تا به ريسمان عشق وصلش كني
بگذار قطره هاي جانبخش اشكم از ناودان تنگ نگاهت عبور كند...
بگذار پر از هوايت كنم
بگذار پاييزت شوم وبرگ برگ ، به پايت فرو بريزم
بگذار زانو بزنم مقابل تمام گريزهاي بي پايانت تا
در من باقي بماني .....
بگذار در خودم بزرگت كنم آنقدر كه خودم شوي
اينجا را بخاطر بسپار زيبا !
...................
پرنده مردنی ست.......
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388
این نشد که من در پس گلدان گریه ها
هر شب نهال ناقص شعری را نشا کنم
و تو آنسوی ترانه ها
خواب لاله و افرا و ستاره ببینی
دیگر کاری به کار این خیابان بی نگاه و نشانه ندارم
می خواهم بروم آن سوی ثانیه ها
می خواهم بروم آن سوی ثانیه ها
می خواهم به همان کوچه ی پاک پروانه برگردم
باران که ببارد
همان کوچه ی کوتاه بی کبوتر
کفاف تکامل تمام ترانه ها را می دهد
بی خبرنیستم ! گلم
می دانم که دیگر از آن یادگاری رنگ و رو رفته خبری نیست
می دانم که تنها خاطره ی خنجری
در خیال درخت خیابان مانده ست
اما نگاه کن ! زیباجان
آن گل سرخ پر پر لای دفترم
هنوز به سرخی همان پنجشنبه ی دور دیدار است
نگاه کن
...............
عشق مانند هوا در همه جا جاریست
تو نفسهایت را جانانه تر بکش ......
قاصدک باز هم روی سطرهای نمناک یغما نشست .......
سه شنبه هفدهم شهریور 1388
امشب چشمهايت را به من بدوز
باران ترين باران ها!
مي خواهم مثل آيه هاي تو
زلال شوم ...
مي خواهم مثل فرشتگانت
سبكبال شوم
امشب دستهايم را محكم بگير
تا از سخاوت چشمانت سقوط نكنم!
امشب مرا گرم ببوس تا
قلبم يادش بيايد بوسه بر خاك زدن را
امشب نوازشم كن تا
نوازش لذت بخش گناه را فراموش كنم !
امشب از آسمان ديده ات
جان مي خواهم وعاطفه
بخشش مي خواهم .....
آمرزش مي خواهم !
امشب آستان آرامت را مي خواهم
زيباترين زيباها !
امشب چشمهايت را به من بدوز
به بنده ي حقيري كه در دنياي بزرگت متولدش كردي
حالا مي خواهم دنيا را در چشمانم كوچك كني
آنقدر كوچك تا فاصله ام با تو كم شود
امشب مي خواهم به تو برسم
چشمهايت را به من بدوز .....
دوشنبه شانزدهم شهریور 1388
لاي سكوت عميق روزهايم
پر است از پاييز وپنجره
وخلوتهايي كه گاهي عطردارند و
گاهي پر از اضطراب بارانند
پر است از صداي قدمهايي كه
آهسته نزديك مي شوند و با شتاب دور
با آنكه خوب ميدانم خيال پرداز شده ام
اما هنوز هر اتفاقي ،علاقه ام را مي جنباند
هميشه بوي دوستت دارمهاي ساده
مرا مي كشاند به سوي چشمان تو
نشاني شان را ميدانم . همان حوالي خورشيد
همان آسمان .همان ماهي كه از اوج به
اين پايين دستها، نگاه مي كند....
چند روزيست فقط دلم مي خواهد با اشكهايم گرم شوم
ديگر براي گرم شدن ،نگاه نافذ تورا آرزو نمي كنم
چند روزيست بيمارم .يك بيمار تلخ هذيان گو
دلم هيچ كس را نمي خواهد...
هيچ صدايي را ....
هيچ نگاهي را .......
هيچ تبسمي را.....
فقط مي خواهم درون مرداب افكارم فرو بروم
تا خيال تو مرا آهسته آهسته ببلعد ..
دستهايم را نگير زيبا بگذار فرو بروم
فقط چشمهايت را به اين پايين بدوز
واز وسعت آسمانت كمي به من سرما ببخش!
................
امروز بعد از مدتهای مدید دیوان مولانا رو باز کردم و
لای صفحه ای که باز شد یک برگ گل صورتی دیدم که روش امضاشده بود
با یه تاریخ مربوط به سال ۷۲ .... واسم کوچیک خودم
باورم نمیشد هنوز اونجا نشسته باشه...گمش کرده بودم وحالا......
جمعه سیزدهم شهریور 1388
صدای خدا را می خواهم .....
نگاه خدا را ....
دستهایش را ....
....................
چشمهایم میان باران دلتنگی شسته شد اما سبک نشدم
پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388
(ماهي هميشه تشنه ام در زلال لطف بيكران تو)
شبيه باران شده ام
شايد هم باران شبيه من !
نمي دانم ...
اما مي خواهم آنقدر ببارم
تا در درياي چشمهاي تو جاري شوم
واژه هايم طعم تو را گرفته اند
كلمه هايم را
با از تو نوشتن ،مقدس مي كنم
اين كار هر روز من است .
چقدر شبيه دريايي!
ومن چقدر ماهي تشنه ي توام !
مي خواهم فانوس
دريايي ات را روشن كني تا
تا در طوفان دلتنگيها غرق نشوم
مي خواهم به عمق چشمهاي تو برسم
و وجودم را سيراب كنم از تو زيبا
سه شنبه دهم شهریور 1388
كمي با من حرف بزن
به قدر چند كلمه ي كوچك !
تا باور كنم چشمهايت
رنگ سكوت نمي دهند
كمي با من حرف بزن
تا باور كنم پنجره ي شبهاي من
بيخودي روشن نيست !
وستاره ي من هنوز بيدار است !
كمي كلمه مي خواهم
كمي واژه از جنس مهرباني هايت
راستي مهربان بودي؟؟!
اين سكوت تمام نشدني را بشكن و
اعتراف كن ....
اعتراف كن بارانهاي بي وقفه ي من
خيست مي كند وتو هم گاهي
آرزو مي كني دستهايم، زلال اشكت را پاك كند
اعتراف كن دلتنگيهاي من بي تابت مي كند
وتو هم گاهي از ته دل ، مرا كم داري...
بگو تا من هم كمي دلخوش باشم به
حقيقتي كه پشت نگاه ساكت تو ، اسير شده
نه اينهمه روياي مبهم سايه روشن
دلم مي خواهد طلوع كني وخواب بي بن بستم را تمام
كمي با من حرف بزن
تا واژه هايت را آويزه ي تنهايي هايم كنم
وآسمان ناقابلم را با تو قسمت ...
سكوتت زيبا نيست زيبا !
یک دل نوشت دوست داشتنی: عشق مانند هوا در همه جا جاریست
تو نفسهایت را جانانه تر بکش ....
دوشنبه نهم شهریور 1388
وقتي كه ديدمت
دستهايم را بگير تا
دوباره نشاني ات را گم نكنم
اينجا ميان همهمه ها مي ترسم
مي ترسم دوباره
سايه هاي فاصله
تو را از من دور كنند
دلم مي خواهد وقتي ديدمت
تمام آرزوهاي علاقه وبوسه را
در آغوشت بريزم
وساده وآرام بدون اتفاق وگلايه
بگويم كه چقدر
آن اتفاق سبز را دوست دارم
بگويم ديگر باور تو
وباور تمام باورها
براي من اهميتي ندارد
بگويم مهم همان احساس روشن
من است كه
مرا مي رساند
به دوستت دارم
به حوالي علاقه
به آغوش چشمان تو
بگويم
مهم همان بارانهايي ست
كه گونه هاي مرا به جاي دستهاي
تو مي نوازد
بگويم تو را دوست دارم حتي
اگر از جنس خارا باشي
حتي اگر دلت نخواهد دوستم داشته باشي
بگويم مي تواني برگردي زيبا!
یکشنبه هشتم شهریور 1388
گمان می کنم دیشب خواب رنگ پریده ی واژه ای را دیدم
یا پرنده ای بی پر در آسمان هفتم
یا پنج شنبه ای از اضطراب و پروانه
یا زمستانی نوزاد
حالا لهجه ام سبز شده
و چشم هایم لای خواب دیشب جا مانده
هیچ کس نمی پرسد چرا سبز می پوشم
چرا سبز می نوشم
چرا دست هایم بوی ترانه گرفته
هیچ کس دلش برای پاییز پریروز تنگ نمی شود ؟
می خواهم بروم برای آیینه گریه کنم
گاهی که صبح و ستاره به دیدنم می آیند
و آسمان بنفش می شود
یادم می افتد که چه نسبت محرمانه ای با کلمه دارم و
یاد تو می افتم که همیشه حال مرا از آیینه می پرسیدی
بعد از تو کسی بی ابهام از کنار باران عبور نمی کند
مثل تمام پنج شنبه هایی که قد می کشند و جمعه می شوند
و من فکر می کنم آخرین بوسه ات
روی کدام انگشتم بود
باز صدایت راه می افتد و نام من پرنده می شود
باز آیینه دست هایش را برای گریه های من تعبیر می کند
حالا تو هی بهانه بیاور
کنار همیشه نیامدنت باران به لکنت می افتد
و با بونه و بوسه سبز می شود
چه قدر آواز ، کف گلویم
چه قدر قمری کف دستم
دیگر نبودنت را بهانه نمی گیرم
به جان همین چراغ ، مخاطب ، به جان همین شعله
دیگر نه بی قراری من و کلمه
و نه بی تفاوتی کسی که تویی
اهمیت دارد
نه لب بی تبسم دی ماه
نه سکوت بی روزن این جمعه ها
فقط بگذار ببوسمت
نمی دانی چه قدر آواز ، کف گلویم
و چه قدر قمری ، کف دستم
اگر دی ماه سیگار بخواهد تعارفش می کنم
چون خواب دیده ام زمستان نوزاد آغوش من بزرگ می شود
صدای ساز می آید
صدای انگشت های تو روی نت های سکوت
نمی دانی چه قدر اضطراب پشت پلک هایم یخ زده
اصلا بگذار اعتراف کنم که می ترسم
هم از مرگ فنجان لب طلایی ام
هم از مرگ عنکبوت ماده
و هم از این شب که سرگیجه گرفته و هی می چرخد
از همان وقتی که سبز می پوشم می ترسم
از همان وقتی که سبز می نوشم می ترسم
و ترس پشت پلک این شمع شکل تو می شود
و باز رؤیای خیس آمدنت و باز باران پشت همیشه ی آسمان
اصلا چه کسی گفته هفت آسمان بالای سر من باشد ؟
اگر من آسمان نخواهم باید پیش کدام خدا بروم ؟
به فرض کنار همین شب دیوانه
رو به پنجره بمیرم
کدام آسمان کدام خدا سیاه می پوشد ؟
چه کسی می پرسد چند سال قبل از مرگش مرده بود ؟
اما دلم می خواهد
تو شب هفت مرا در آسمان هفتم بگیری
و رنگ چشم هایت لباس بپوشی
و دست هایت بوی ترانه و موسیقی بدهد
آیینه به خواب رفته است مخاطب
دیگر برای که گریه کنم ؟
دوم دی ماه ، پنجم پنجره ، هفتم آسمان ، نهم آبان
این روزها در تقویم هیچ خدایی ثبت نشده
فقط تو می دانی و من
بگذار ببوسمت
لب هایم پر از ستاره و دوستت دارم است
لب هایم پر از حروف اشاره ، حروف نام تو
حالا مرا ورق بزن ... دختر صفحه ی بعد سطر اول می نشیند
آن قدر منتظر تا به سطر دوم بیایی بی بهانه ،
بگویی دوستت دارم و نقطه
مرا ورق بزن
..........................
دیروز مجموعه ی همرنگ چشمهایت سکوت می کنم را
برای خوندن انتخاب کردم از بانو مریم اسدی ...احساساتش
خیلی به دلم نشست .خوندنش لذت بخش بود این سطرها
گزیده ایست از آنچه در دست خوندن دارم اگه خدا خواست
بازم براتون انتخاب می کنم .زیبا بود منو که راضی کرد
نمیدونم شما چطور؟............
شنبه هفتم شهریور 1388
مگر نرفته بودی تا باز نگردی؟
پس چرا با سماجت به دلم چسبیده ای؟
من مدتهاست اشکهایم را بدرقه ی راهت کرده ام
مدتهاست به نشان روشنی
پشت سرت آب ریخته ام
مدتهاست دعاهای خیرم را حواله ی سفرت کرده ام
بیاو دست از این دل وامانده بردار
خوبیهای کوتاهت مگر چقدر عمیق بودند ؟!!
امرز دلم فقط سلام می خواهد
سلامی که بوی خداحافظی ندهد
سلام کن زیبا !
سلام میخواهم ....
..................
یک حاشیه ی جانبخش : دیشب بعد از مدتها خواب فرشته ام را دیدم چقدر خدا سخاوت دارد!
دیشب فقط کوتاه به خدا گفتم دلم برای مادرم تنگ شده وتا صبح به چشمهایم بخشیدش !
پنجشنبه پنجم شهریور 1388
چشم خود گفتم ببندم تا ببينم روي دوست
زندگي ، بي عبورت جريان دارد
روزهايش مي گذرند تا تمامت كنند
اما هرچه روزها هفته مي شوند
و هفته ها ماه ،هرچه ماهها فصل مي شوند
وفصلها سال ، اين تو يي كه هي بزرگ تر
مي شوي ومن هي حقيرتر .نگاه نمناك من ،
هميشه آواره ي اشكهايي ست كه تو را تكرار مي كنند
گاهي تصميم مي گيرم از شهر چشمهاي تو بروم
دلم مي خواهد يكبار هم فصل عبور باشد
عبور از سايه هايي كه رنگ تو را دارند
عبور از بارانهايي كه تو را مي بارند
عبور از احساس محالي كه پا به پاي بغضهاي
كال من مي آيند بي هيچ چشم داشتي !
دلم مي خواهد نگاه غزلم را از ميان كلمه هاي
بي رنگ ولعابم بيرون بكشم تا تمام تن، غزلت شوم!
اگر هنوز دست به بام علاقه دارم وهنوز
دلم مي خواهد ميان دستهاي تو ، دوباره آفريده شوم
تنها دليلش صبوري عاشقانه هاي من است !
هنوز پروانه ي چشمهاي تو ام صيدم كن زيبا!
چهارشنبه چهارم شهریور 1388
ديروز كتابي با اين عنوان به من هديه شد
(هر قاصدكي يك پيامبر است ) واين يكي از
هديه هايي بود كه بي نهايت خوشحالم كرد .......
ساكت و ساده وسبك بود ، قاصدكي كه داشت مي رفت
فرشته اي به او رسيد وچيزي گفت . قاصدك بي تاب شد
وهزار بار چرخيد وچرخيد وچرخيد .قاصدك رو به فرشته
گفت: اما شانه هاي من ظريف است .زير بار اين خبر مي شكند
من نازك تر از آنم كه پيامي اينچنين بزرگ را با خود ببرم.
فرشته گفت: درست است ،آنچه تو بايد بر دوش بكشي ناممكن
است وسنگين ، حتي براي كوه.اما تو مي تواني ، زيرا
قرار است بيقرار باشي . فرشته گفت : فراموش نكن نام تو
قاصدك است وهر قاصدكي يك پيامبر .آن وقت فرشته
خبر را به قاصدك داد ورفت وقاصدك ماند وخبري دشوار
كه بوي ابد وازل ميداد . حالا هزار سال است كه قاصدك
مي رود ومي چرخد .مي رود ومي رقصد و همه مي دانند
كه او با خود خبري دارد . ديروز قاصدكي به حوالي
پنجره ات آمده بود .خبري آورده بود وتو يادت رفته بود
كه هر قاصدكي يك پيامبر است .پنجره بسته بود ،تو
نشنيدي واو رد شد. اما اگر باز هم قاصدكي را ديدي
ديگر نگذار كه بي خبر بگذارد وبرود .از او بپرس
چه بود آن خبري كه روزي فرشته اي به او گفت و
او اينهمه بيقرارشد .....
گزيده اي از قلم عرفان نظر آهاري نويسنده ي كتاب ......
سه شنبه سوم شهریور 1388
هميشه از خاطرم كه عبور مي كني
قاصد باران مي شوي
وچقدر لطيف است
بارش تو بر غبارهاي اندوهم !
از خودت ياد گرفته ام كه باران كه
آمد ببوسمش ودستهايم را به قطره هايش بسپارم
حالا زير سنگيني تمام اين باريدن ها
قد خم كرده ام
شكسته شده ام
رنجور شده ام
اما هنوز عاشق زلال بارانم!
ديگر بي تو ، تاب خوابهاي روشن را ندارم
تاب نوشتن ترانه هاي صبور را
بي تو آفتاب را نمي خواهم
عطر اين همه آرزو را نمي خواهم
حالا فقط دلم مي خواهد همنشين نفسهايم شوي
همنشين بيقراريهايم
همنشين بيداري هايم !
بيا وباز هم لطيفم كن زيبا !
یکشنبه یکم شهریور 1388
نامه اي به سر فصل تمام خوبيها!
سلام بانوي بهشتي !
ميدانم چيزي نمانده است تا سالگرد جدايي هميشگي ام از تو !
روزهاي روزه دوسال است دلچسب نيستند ! سفره ي افطارش
دلم را مي لرزاند ! ياد لحظه هايي مي افتم كه اضطرابش
داشت خفه ام مي كرد . بي خبر بودم ودور از چشمهايت
وچند ساعت بعد فهميدم تشويش آن ساعت هايم دليلش تو بودي !
تو كه داشتي چشم مي بستي به روي آرزوهايت !
تو كه داشتي براي عزيزانت غزلي ناب مي گفتي از وداع هميشگي ات
ومن هم دور از تو با اينهمه فاصله مي شنيدم .صدايت به دلم مي رسيد ودلم
عجيب مي ترسيد از سنگيني اين سفر ......
براي بهشت نگاهت هر چقدر گريه كنم وسطر به سطر بنويسم كم است
حالا اين آرامگاه توست كه آرامم مي كند
و مي دانم تو را هم آرام مي كند! قرار من با تو
همان آرامگاهت بعد از روزهاي روزه و مهماني خدا !
شايد هنوز كمي از ايماني كه به من آموختي همراهي ام كند
ايماني كه هميشه صبورت كرد و دوست داشتني !
مي خواهم دوست داشتني شوم مثل تو ! ميدانم نمي توانم اما
ميدانم هنوز مي آموزي به من چيزهايي كه بايد !
بانوي بهشتي من ! دومين سالت را به سوگ خواهم نشست
در اين روزهاي نزديك !
................................
فردا همون روز دلخراشه که افطارش آغشته
شد به اشک وفریاد و ماتم ......برای آرامش خاطرش وخاطر
همه ی مادرهای خاموش صلوات و طلب آمرزش
شنبه سی و یکم مرداد 1388
گفتی : پَر!
گفتم : گنجشک ِ آن همه آسودگی!
گفتی : پَر!
گفتم : پروانه پرسه های بی پایان!
گفتی : پَر!
گفتم : التماس ِ علاقه،
بیتابی ِ ترانه،
بیداری ِ بی حساب!
نگاهم کردی!
نه انگشتت از زمین ِ زندگی ام بلند شد،
نه واژه «پر» از بام ِ لبان ِ تو پر کشید!
سکوت کردی که چشمه ی شبنم،
از شنزار ِ انتظار من بجوشد!
عاشقم کردی! همبازی ِ ناماندگار ِ این همه گریه!
و آخرین نگاه تو،
هنوز در درگاه ِ گریه های من ایستاده است!
حالا - بدون ِ تو!-
رو به روی اینه می ایستم!
می گویم: زنبور ِ گزنده ی این همه انتظار،
کلاغ ِ سق سیاه این همه غصه!
و کسی در جواب ِ گفته های من «پر!» نمی گوید!
تکرار ِ آن بازی،
بدون ِ دست و صدای تو ممکن نیست!
پس به پیوست تمام ِ ترانه های قدیمی،
باز هم می نویسم:
برگرد!?
......... تقدیم به به زابا وستاره ی عزیزم و
دوستایی که دلشون می خواد با یغما لطیف شن
جمعه سی ام مرداد 1388
چقدر دلم برایتان تنگ شده
چقدر دلم می خواهد به زلالی
ثانیه های شما برسم !
چقدر دلم می خواهد آبی شوم
چقدر دلم خدا را می خواهد
چقدر دلم می خواهد در دریای سخاوت
خدا روزهای رفته ام را غسل دهم
تا پاکیزه شوم از تیرگی گناه
همان چیزی که لذت بخش ترین پدیده ی این روزهاست
همان چیزی که مرا بازیچه ی دستهای رنگینش کرده
مدتهاست یادم رفته دروازه ی عاطفه خدا باز است
وراه بازگشت من همیشه بی قفل وکلید!
روزهای خوب روزه !
چقدر خوب است اگر بتوانم حرفهایم را صیقل دهم
ودامانم را از بار سنگین گناه دور کنم
چقدر خوب است اگر بتوانم
خوشیهای موقتم را با بوسه ی خدا معاوضه کنم
چقدر خوب است اگر توان داشته باشم
آیه های پاک آسمانی را دوباره دوره کنم
چقدر خوب است از شر شیطانها پناه ببرم
به زیباترین زیباها ! خدای همیشه بینا ی همیشه شنوا!
روزهای خوب روزه سلام ...
.... تو را من چشم در راهم زلال سبز!
پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388
كاش مي شد تمام حرفهايم را ساده بگويم وساده بشنوي!
ساده مثل تمام روزهاي بكر ودست نخورده !
مثل سادگي تمام دفاتر غبار گرفته ي خوانده نشده!
هنوز دلم مي خواهد پرواز كنم به كوچه هاي بيقراري
به التهاب روزهاي خيلي دور اما خيلي نزديك!
دلم مي خواهد خيالم را پرت كنم حوالي خيالت !
دلم مي خواهد گرمي دستهايت ، دلم را گرم كند !
دلم براي تمام سادگي هاي كودكانه ام تنگ شده است
دلم براي روزهاي خوب زندگي لك زده است !
اينجا ديگر هيچ احساسي زنده ام نمي كند جز
هواي خيس همين حرفهاي تكراري شكسته در گلويم !
جز همين خواستن هاي ناخواسته ي از دل برآمده !
دلم مي خواهد كسي ديگر كاري به كار دلم نداشته باشد!
سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388
شايد همين مشق هاي شبانه
تنها راه رهايي از رويا باشد.
شايد همين يكنواختي سطور
گره كور بي تفاوتي تورا باز كند!
شايد همين رسم خاطره بازي
تو را شاخه نشين قصه هايم كند!
اينجا هوا اسير دست عادتهاست
وتنها انعكاس صداي توست كه
مي تواند سكوت بلند فصل هايم را بشكند
به اين خطوط ساده ي بي حاشيه سوگند !
ديگر به بي تابيهايم فكر نمي كنم
وتنها انديشه ي مرگ است
كه مرا به خود وا ميدارد . نميدانم شايد اين دلواپسي بزرگ
مرا به رنگ خدا ، نزديك تر كند
شايد باز هم خداي تو ، مي خواهد مرا بيازمايد
وخوب ميدانم كه مثل هميشه مردود اين آزمون بزرگم !
زيبا ! بيا ومرا ببر به كوچه هاي علاقه و عاطفه
بيا تا ديوان دردهايم را برايت بگشايم
اينجا تو را كم دارد زيبا!
دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388
خداي من
اين روزها بيشتر از همه وقت
دروازه ي مهربانيت را مي كوبم
وتو همان خالق قدرتمند هميشگي هستي !
بي آنكه بديهايم را يادآوري كني
آغوشت را براي نوازشم باز مي كني!
دلم مي خواهد خم شوم وبر آستان بزرگي ات برخاك بي افتم
وتمام دلتنگي هايم را برايت ببارم !
تنها جايي كه احساس مي كنم به من نزديكي
ومرا مي شنوي وحتي به من نگاه مي كني!
محبوب تمام نشدني من! دلم مي خواهد جايم كنارت جايي باشد
از جنس بخشندگي ات ، ميداني كه من از تمام تاريكي ها هراس دارم
ميداني كه مي ترسم از هجوم تنهايي
مي خواهم بيايم جايي نزديك سخاوت دستهاي تو !
جايي به وسعت خدايي تو ، دلم مي خواهد
نامه ي كارهايم را با ارفاق تصحيح كني !
دلم تو را مي خواهد نه مرگ را ! دوري را !
دلم مي خواهد اگر قرار است دست از عزيزانم بكشم
تو عزيزترينم را بدست بياورم نه آخرتي كه نميدانم در آن
چه بر من خواهد گذشت ! خداي خوبم دلم تو را مي خواهد !
ميدانم خيلي خواسته ام بزرگ است !
یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388
گاهي شعرم مي شكند اما
هنوز بر حرفهايم پافشاري مي كنم
براي اثبات دلم ، گاهي خنده هايم مصنوعي مي شوندو
روزهايم بيخودي روشن !
خيلي وقتها بي خيال خيلي حرفها مي شوم
بي خيال خيلي چيزها
بي خيال خيلي كارها !
واين اصلا خوب نيست!
انگار دلم مي خواهد خودم را عذاب دهم
اما نميدانم به چه جرمي ؟!!!!
هر روز به اين مي انديشم كه
كاش در تمام اين سالهاي بي در وپيكر عمرم
گفته بودم چيزهايي را كه بايد!
كاش ستوده بودم چيزهايي را كه بايد!
فرياد ميزدم چيزهايي را كه بايد!
كاش مي شكستم چيزهايي را كه بايد!
ومثل هميشه به يك دنياي پر از آرزو ميرسم!
..................
یک جام پر از شراب دستت باشد
تا حال من خراب دستت باشد
این چند هزارمین شب بی خوابی است
ای عشق فقط حساب دستت باشد
شنبه بیست و چهارم مرداد 1388
سالها رو در روی رؤیا و رایانه زمزمه کردم
و کسی صدای مرا نشنید!
تنها چند سایه ی سر براه،
همسایه ی صدای من بودند!
گفتم: دوستی و دشمنی را با یک دال ننویسید!
گفتم: کتاب ِ تربیت ِ سگ و تربیت ِ کودک را
در یک قفسه نگذارید!
گفتم: دهاتی حرف ِ بدی نیست!
گفتم : تمام این سالها
صادق و سهراب برادر بودند
می شود صدای پای آب را،
از پس ِ پرچین ِ نیلوفر پوش بوف کور شنید!
هرگز حرفهای قشنگ نگفتم!
نگفتم: چرا در قفس همسایه ها کرکس نیست!
کبوتر و کرکس را در آسمان می خواستم!
گفتم: قفسها را بشکنید
و با نرده های نازکش قاب ِ عکس بسازید!
و جواب ِ این همه حرف،
سنگ و ریسه و دشنام بود!
ولی، این خط! این نشان!
یک روز دری به تخته می خورد!
باد قاصدکی می آورد،
که عطر ِ آفتاب و آرزوهای مرا می دهد!
این خط ! این نشان!
یک روز همه دهاتی می شویم،
سقفهای سیمان و سنگ را رها می کنیم
و کنار ِ سادگی چادر می زنیم!
این خط ّ این نشانّ
یک روز دبستان بی ترکه و ستاره بی هراس می شودّ
کبوترها و کرکس ها،
در لوله های خالی توپ تخم می گذارند
و جهان از صدای ترقه خالی می شود!
یک روز خورشید پایین می آید،
گونه زمین را می بوسد
و آسمان ِ آرزوهای من،
آبی می شود!
باور نمی کنی؟
این خط!
این نشان! ?
یغما هنوز مونس منه کاش انتخاب خوبی کرده باشم!
پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388
نمي دانم چرا خيال تو با نفسهاي من يكي شده است!
چرا همواره عطر باورت در هواي من پر است!
نمي خواهم تو را در تكرار تعابيرم از دست بدهم
وخيالت را به همين سادگي خراب كنم!
فقط خواستم بگويم اگر اين روزها ، دست ودلم به
تدارك و نوشتن دلتنگي هايم نمي رود
اينبار دليلش تو نيستي ! دليلش بهتي است
كه روزهاست فكرم را اسير كرده است
كاش باران مي آمد وهمه چيز را مي شست وبا خود مي برد
اينبار تشنه ام ! تشنه ي خوابي كه بوي آرزو ندهد
بوي واژه واتفاق ندهد ! بوي اشك ندهد!
فقط ساده باشد وآرام ! عميق باشد وطولاني !
خوابي شبيه مرگ چون مي خواهم فارغ شوم از
اينهمه خستگي دنباله دار ! ميدانم دلخور مي شوي
اما اينبار به خوابم نيا زيبا !
چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388
عجیب مثل معجزه !
عجیب ! مثل عجیبهای بزرگ دنیا !
دوشنبه نوزدهم مرداد 1388
هميشه ،اين همه راه واين همه خواب خسته ام مي كند
اما به هواي رسيدن به بلنداي عاشقي ،بي خيال خستگي هايم مي شوم.
حالا ميدانم شايد ديگرمجالي نباشد تا بتوانم خواب ستاره را ببينم!
درست به همين سادگي اتفاق مي افتد
براي همين اين روياهاي مداوم را دوست دارم.
براحتي ميشود تمام شد وديگر نوازش باران را هرگز نديد
براي همين تمام بارانهاي بي وقفه را مي بوسم ودر آغوشم مي گيرم
خوب ميداني چقدر دلم پر است از ازدحام دوستت دارم هايي
كه پشت پلك پنجره جا مانده اند!
دلم لبريز از شعرهايي است كه فرصت طلوع پيدا نمي كنند.
دلم پر از رنجهايي است كه در فهم ستاره نمي گنجد
بگو به من مجهول بزرگ اين روزها!
بگو مي شود ديده بر اين همه دل مشغولي بست وتمام شد ساده!
شنبه هفدهم مرداد 1388
ياد بعضي نفرات رزق روحم شده است
وقت هر دلتنگي ،سويشان دارم دست
پرده ي اشك را از جلوي چشمانم كنار ميزنم
تا تو را مثل هميشه شفاف ببينم
هميشه ،شبهايم از عطر نبودنت
تار است وممتد وبي پايان
ومن ،ميان يادهايم
ياد تو را از همه بيشتر دوست دارم !
ياد تو در ترانه هاي پنهاني ام جا خوش كرده است
يادتو پر از عطشي تمام نشدني است
پر از حرارتي وصف نشدني است !
ياد تو آسوده ام مي كند وآبي روشن است بر تمام تشنگي هايم !
چه احوال خوشي است كه من ميان خاطراتم قدم بزنم و
جاي پاي تو را بر پيشاني خودم احساس كنم
ياد تو به من آرامشي ميدهد از جنس لطافت باران و
مهرباني گلهاي هميشه بهار .تو برايم هميشه بهاري
گاهي كه دفاتر سر بسته ام را باز مي كنم فقط ترنم غزلهاي توست
كه مرا وا ميدارد به اشتياق خواندن
ونوشتن و گريستن وحتي تبسمهاي آلوده به تمنا
دلم مي خواهد گفتگوهاي پر گريه ام را به ياد تو ببخشم
ببينم عرصه ي شكيبايي تو
با اين همه ترانه ي صريح وساده چه مي كند؟!!!!
خوب ميدانم كه به يك بن بست از دلايل تمام نشدني تو مي رسيم!
بي خيال زيباي ........اينبار هم قناعت مي كنم به همين اشكي كه
يادت را نمناك كرد .قناعت مي كنم به همين گلايه هايي كه به ديوار رسيد
فقط دلم خواست ميان اين ترانه ي ساده ام
تو را دعوت كنم ومهمان حروف پر حوصله ام شوي همين !
پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388
دختر نازم وارد دنیای آدمها شد وشد دنیای ما .با اینکه
اومدنم خیلی سخت بود اما اومدم تا اینجا واسش یه تولد
کوچیک با دوستام بگیرم .ماهم .عسلم ! از ته ته ته دلم
دوست دارم .عاشقتم ومی بوسمت .تمام زندگیم فدای یه تار موت
توووووووووووووووووولدت مبارررررررررررررررررررررررررک![]()
می میرم برات ![]()
![]()
دختر متولد مرداد ماه اسد یعنی شیر پر از خصلتهای ........ شما بگید؟!
سه شنبه ششم مرداد 1388
وقتی کبوتر واژه یی در
تور بی طناب ترانه می افتد
بر می دارمش
می بوسمش
و رهایش می کنم
همان بوسه برای تداوم ترانه ام کافی ست
به زدودن اشکی از زوایای گریه ها رضایت نمی دهم
نمی خواهم شعرم را به خط خوش بنویسم
نمی خواهم از پی واژه ها تا پلکان کتاب و کوره راه لغت نامه ها سفر کنم
تنها می خواهم
دمی سر بر شانه یی بگذارم
و به اندازه ی دوری دست مرداب و دامن درناها گریه کنم
دیگر اینکه چرا شانه یی آشناتر از سپیدی کاغذ و قامت قلم نمی یابم
جوابش در چشم های توست
که شهد نام و شکوه شانه ات را
از گریه های من دریغ می کنی
حالا که کسی در حوالی خلوت خاموش ما نیست
لحظه یی به دور از قافیه های غرور و گلایه به من بگو
آیا تمام این ترانه های اشک آلود
به تکرار آن روزهای زلال زنبق و رازقی نمی ارزند ؟
این متن بازم از یغماست
